My summer wine is really made from all these things
"بیا بریم..."
"کجا؟..."
"میگمت...تو بیا!"
"بریم..."
"بریم..."
با صدای تق یه متر از جا می پرم، باز یه کوفتی از دست یکی افتاد. دهنم خشک شده، قلبم اگه آروم نشه همین الان از سینه میزنه بیرون. خودمو پرت می کنم روی بالش. چه خوابی می دیدم؟ کی بود؟ ها...یادم اومد. این خوابای دری وری دیگه از کجا میاد؟ آدمهایی که سال تا ماه بهشون فکر نمی کنی.
سرم رو از رو بالش بلند می کنم تا به زور دستم رو برسونم به کرکره. از همین درز هم معلومه که بیرون چه هوای گندی ه. با بیحالی خودمو دوباره ول میکنم رو تخت. تق! باز موبایلم افتاد...جهنم.
پشتم رو می کنم به پنجره و پتو رو می کشم روی سرم. سعی می کنم دوباره بخوابم. اما درگیرم:
- خسته شدی؟
- خیلی.
- آخه از چی؟
- نمی دونم.
- خوب چه مرگته، بگو تا یه خاکی به سرمون بکنیم.
- گفتم نمیدونم!
دست می برم برای موبایلم، یادم میاد رو زمینه. از جام پا میشم...دو دلم ولی شماره رو می گیرم:
- الو؟
- سلام.
- سلام؟
- منم.
- ا...آهان، خوبی؟ ببخشید انتظار نداشتم. چطوری؟
- ....
- چیزی شده؟
- د....
- قطع کن الان میام اونجا.
درو که برات باز می کنم انگار نه انگار که 8 ساله ندیدمت. چقدر ماه شدی.
میشینیم پای کامپیوتر، باهم میریم ارکات، فیس بوک، یاهو. میریم تو پروفایل مردم فضولی می کنیم و می خندیم. عکس هام و عکس هات رو نشونت می دم. باورت نمیشه که انقدر عکس ازت دارم. دراز می کشیم کنار هم، از قدیم ها میگیم، از بی بی اس، قرارها، تلفن ها، فلاپی رد و بدل کردن ها. بهت می گم کی بار اول متوجه ات شدم، بهم میگی که باز هزارمه این داستان رو می گم و همیشه هم یه چیزیش با دفعه قبل فرق داره. بهت می گم که وقتی به یه چیزی زیاد فکر کنی کم کم از واقعیت فاصله می گیره، میشه اونطوری که می خواستی باشه. برات شراب می ریزیم، برای خودم شراب می ریزم. می خوریم. بهت می گم بیا بریم یه جا که هیچکس نباشه، بقیه رو می خوایم چکار؟ بهت می گم دیگه تحمل ندارم، که دارم دیوانه می شم، که زندگیم بدون تو زندگی نمیشه، که هرکسی صبری داره، که من و تو از اول هم برای هم آفریده شدیم. اینجا که می رسم نفسم میگیره. خیلی تند رفتم؟ همه چی رو گفتم...قبلا هم گقته بودم، ولی نه رو در رو...راستی چرا؟
بهم میگی که نمی تونی، که باید برگردی سر زندگیت، که مسئولیت داری، که منتظرتن، که...
می زنم زیر گریه، گریه ام از عصبانیت ه. از دست خودم عصبانیم که چرا حرف حالیم نمیشه. چندبار باید بهم بگی تا دست از آزارت بردارم؟ که بذارم به زندگیت برسی؟
از گریه من ناراحت میشی، این بیشتر از دست خودم عصبانی ام میکنه. آخه روانی! چرا دهنت رو نمی بندی؟ همه چی رو که نمی گن! اگر هم بگن هزار بار نمی گن...خسته نشدی؟
خم می شی طرفم که بغلم کنی...قلبم تندتر میزنه...بار اوله که به من دست میزنی....تق! یه متر از جا میپرم. بازهم ، یه کوفتی از دست یکی افتاد. دهنم خشک شده، قلبم اگه آروم نشه همین الان از سینه میزنه بیرون. خودمو دوباره پرت می کنم روی بالش. کی خوابم برد؟

