جمعه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۰۸

My summer wine is really made from all these things

"بیا بریم..."

"کجا؟..."

"میگمت...تو بیا!"

"بریم..."

"بریم..."

با صدای تق یه متر از جا می پرم، باز یه کوفتی از دست یکی افتاد. دهنم خشک شده، قلبم اگه آروم نشه همین الان از سینه میزنه بیرون. خودمو پرت می کنم روی بالش. چه خوابی می دیدم؟ کی بود؟ ها...یادم اومد. این خوابای دری وری دیگه از کجا میاد؟ آدمهایی که سال تا ماه بهشون فکر نمی کنی.

سرم رو از رو بالش بلند می کنم تا به زور دستم رو برسونم به کرکره. از همین درز هم معلومه که بیرون چه هوای گندی ه. با بیحالی خودمو دوباره ول میکنم رو تخت. تق! باز موبایلم افتاد...جهنم.

پشتم رو می کنم به پنجره و پتو رو می کشم روی سرم. سعی می کنم دوباره بخوابم. اما درگیرم:

- خسته شدی؟

- خیلی.

- آخه از چی؟

- نمی دونم.

- خوب چه مرگته، بگو تا یه خاکی به سرمون بکنیم.

- گفتم نمیدونم!

دست می برم برای موبایلم، یادم میاد رو زمینه. از جام پا میشم...دو دلم ولی شماره رو می گیرم:

- الو؟

- سلام.

- سلام؟

- منم.

- ا...آهان، خوبی؟ ببخشید انتظار نداشتم. چطوری؟

- ....

- چیزی شده؟

- د....

- قطع کن الان میام اونجا.

درو که برات باز می کنم انگار نه انگار که 8 ساله ندیدمت. چقدر ماه شدی.

میشینیم پای کامپیوتر، باهم میریم ارکات، فیس بوک، یاهو. میریم تو پروفایل مردم فضولی می کنیم و می خندیم. عکس هام و عکس هات رو نشونت می دم. باورت نمیشه که انقدر عکس ازت دارم. دراز می کشیم کنار هم، از قدیم ها میگیم، از بی بی اس، قرارها، تلفن ها، فلاپی رد و بدل کردن ها. بهت می گم کی بار اول متوجه ات شدم، بهم میگی که باز هزارمه این داستان رو می گم و همیشه هم یه چیزیش با دفعه قبل فرق داره. بهت می گم که وقتی به یه چیزی زیاد فکر کنی کم کم از واقعیت فاصله می گیره، میشه اونطوری که می خواستی باشه. برات شراب می ریزیم، برای خودم شراب می ریزم. می خوریم. بهت می گم بیا بریم یه جا که هیچکس نباشه، بقیه رو می خوایم چکار؟ بهت می گم دیگه تحمل ندارم، که دارم دیوانه می شم، که زندگیم بدون تو زندگی نمیشه، که هرکسی صبری داره، که من و تو از اول هم برای هم آفریده شدیم. اینجا که می رسم نفسم میگیره. خیلی تند رفتم؟ همه چی رو گفتم...قبلا هم گقته بودم، ولی نه رو در رو...راستی چرا؟

بهم میگی که نمی تونی، که باید برگردی سر زندگیت، که مسئولیت داری، که منتظرتن، که...

می زنم زیر گریه، گریه ام از عصبانیت ه. از دست خودم عصبانیم که چرا حرف حالیم نمیشه. چندبار باید بهم بگی تا دست از آزارت بردارم؟ که بذارم به زندگیت برسی؟

از گریه من ناراحت میشی، این بیشتر از دست خودم عصبانی ام میکنه. آخه روانی! چرا دهنت رو نمی بندی؟ همه چی رو که نمی گن! اگر هم بگن هزار بار نمی گن...خسته نشدی؟

خم می شی طرفم که بغلم کنی...قلبم تندتر میزنه...بار اوله که به من دست میزنی....تق! یه متر از جا میپرم. بازهم ، یه کوفتی از دست یکی افتاد. دهنم خشک شده، قلبم اگه آروم نشه همین الان از سینه میزنه بیرون. خودمو دوباره پرت می کنم روی بالش. کی خوابم برد؟

جمعه ۱۸ ژانویهٔ ۲۰۰۸

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

چهار دیواری به معنای واقعی. نور زیاد، دیوار های ضد صدا، آینه کثیفی که جلوشه و باید به سوال هاش جواب بده. زنگ های میز فلزی جا به جا پریده، روش پر از اسم و تاریخ و شعر و شعار. میله زیرش که جای دستبنده بوی گند فلز می ده. پایه های صندلی پلاستیکی لق می زنند تا هر دفعه که تکیه میده تو دلش خالی بشه.

هوا گرم و خفه است. سعی می کنه به سوسک های مرده کنار دیوار فکر نکنه. عرق از زیر بغلش راه می افته و از خط کمر میره به سمت شلوار. دهنش خشک شده. چند وقته اینجا نشسته؟ ساعت چنده؟ صبحه یا شب؟ چه اهمیتی داره.

آینه همینطور سوال می پرسه. خسته شده. دلش می خواد زنگ بزنه خونه. دلش می خواد بره خونه. دلش می خواد بخوابه. دلش می خواد بمیره. شاید هم مرد....

"ابراهیم لطف اللهی، دانشجوی کرد در بازداشتگاه سنندج جان باخت."

دوشنبه ۱۴ ژانویهٔ ۲۰۰۸

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر / آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

"من رو رها کن از این فکر تنهایی، تو نرفتی، نه، تو هنوزم اینجایی..." اصلا نمیدونم این شعر مال کیه و از کجا افتاده سر زبونم. یه دور دیگه دست می کشم پشت ماهیتابه تا آخرین ذره های کف رو هم بشورم. یکی از دستکش ها خیلی نازک شده "فردا باید یه حفت دستکش هم بخرم. یادم باشه به لیست اضافه کنم."

- "چند بود قیمتش؟"

- "یادم نیست."

- "لیست چیزایی که باید بخرم رو کجا گذاشتم اصلا؟"

- "فردا برم به دوستم که بیمارستانه سر بزنم."

- "رفتی راجع به کلاس زبان سوال کنی؟"

- "نه! یادم رفت...لعنت به من! صندوق رو چک کردی ببینی بسته رسیده؟"

- "لباس ها رو هم که نبردی بشوری، تا کی میخوای با بلوزت صورتت رو خشک کنی؟"

با صدای بلند خنده همخونه ام پای تلفن به خودم میام. ماهیتابه رو میذارم توی آب چکان. "چرا چند وقته دوباره یادش افتادی؟ مگه قرار نبود ول کنی؟"

هیچوفت تو زندگیم این همه موضوع برای فکر کردن و انقدر وقت برای فکر کردن به اونها کم نداشتم. "نمی تونم، نمی تونم فراموشش کنم."

دیشب خواب دیدم رفتم ایران، ولی فقط مامانم رو دیدم، موقع برگشتن بغض کرده بودم. "داره یه چیزایی یادم میاد از این آهنگ، فکر کنم توی آهنگ هایی ه که توی ایران از امیررضا گرفتم."

بوی غذا بلند میشه، باز گوشت ها سوخت، مهم نیست، حوصله دوباره پختن ندارم. چرا انقدر بی حوصله شدم؟ چرا برای خودم هم انقدر عجیب شدم؟ چرا بعد از این همه مدت باز دلم براش ضعف میره؟ برم ویزا بگیرم و بهش سر بزنم؟

سیم پلوپز گیر کرده لای بقیه وسائل، چرا این آپارتمان انقدر برای 4 نفر کوچیکه!؟ "کجا بری سر بزنی؟!! دیوونه!"

بوی گند روغن و یه سری چیزهای دیگه از روی گاز بلند میشه، حتما باز بقیه آشپزی کردن و روغن و غذا ریختن روی گاز. میرم به سمت در خونه که بازش کنم تا زر زر آژیر آتش نشانی درنیمده. "پس چکار کنم؟ اینطوری که دق می کنم...بهش زنگ بزنم؟"

- "نه!"

- "اس ام اس؟"

- "نه!"

- "بمیری!"

از آب کتری می ریزیم روی گوشت ها و تایمر رو میذارم روی 20 دقیقه و می ایستم بالای سر غذا و نگاهش می کنم تا جوش بیاد. یه چیزایی از آهنگه داره یادم میاد:

"...تورو هر طرف رو می کنم می بینم..."

"...نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی، تو که لحظه لحظه حالم رو می دونی..."

"...اگه این بهار هم برنگردی خونه، دیگه چیزی از من یادت نمی مونه..."

"من رو رها کن از این فکر تنهای، تو نرفتی، نه، تو هنوزم اینجایی..."

هم اتاقی ام موبایل به دست و با غش غش خنده میاد تو آشپزخونه. غذام جوش اومده، زیرش رو کم می کنم و قبل از اینکه برگردم بهش لبخند بزنم، دست می برم اشک هامو پاک می کنم.

پنجشنبه ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۰۸

Dream/Nightmare

دو شبه که دارم بدترین خواب های دنیا رو میبینم. از پریشب شروع می کنیم:

خواب دیدم که روی پشت بام یه خونه ای هستم، توی یکی از اون اتاق هایی که روی پشت بام ها می سازند، محل اجرای حکم یه سری آدم از جمله خودم بود. هرکی به چیزی محکوم شده بود، قطع انگشت و یا سر! حکم دو نفر باهم اجرا شد، یکی انگشتش رو گذاشت روی میز، اون یکی گردنش رو و بوم! یه تیغه از اون بالا افتاد پائین و یک انگشت و یه سر موند رو میز... حکم من هم گردن زدن بود. یادم نیست به چه جرمی، ولی یادمه که چه استرسی داشتم و دنبال راهی بودم که برای رهایی از استرس خودم رو بکشم. قبل از اینکه نوبتم بشه بیدار شدم.

و اما دیشب خواب دیدم که یه سری مامور در کانادا دنبال دستگیری من هستند، و من از یه سری درهای تو در تو فرار میکنم که من رو پیدا نکنند... ولی بعد نمی دونم چطوری دستگیر میشم و میرم به یه جای نامعلوم با سرنوشت نامعلوم و به دلیل نامعلوم. وقتی بیدار شدم خیلی خوشحال بودم که به جای اتاق بازجوئی توی اتاقم هستم که فقط یه کم بیشتر از حد معمول گرمه و احتمالا به همین دلیل انقدر خواب های آشفته دیدم.

خیلی وقت بود از این خواب ها ندیده بودم، ولی در عین حال خیلی وقت بود که یادم رفته بود قوانین ایران اجازه قطع دست و پا رو می دهند...یا پرتاب از بلندی...چکار می تونم بکنم؟ بجز اینکه از امشب توی اتاق سرد بخوابم؟