دوشنبه ۱۷ مارس ۲۰۰۸

شب تاریک و بیم موج

با صدای زنگ تلفن چشامو به زور باز می کنم و دوباره می بندم. دستم رو میبرم زیر بالش تا موبایل رو پیدا کنم، پیدا نمیشه. آخرش هم محبور میشم چشامو باز کنم. خودمو دلداری میدم: "اول و آخرش هم باید بیدار می شدی. اما از فردا یادت بمونه موقع خواب کدوم طرف بالش میذاریش."

باز توی دانشگاه حرف از طوفانه، خودمو آماده کردم یه کم درس بخونم که Amy به پنجره اشاره میکنه:

Do you wanna go now? Cause it’s already started snowing

یادم میاد باهاش قرار خرید گذاشتم. خودم هم تو خونه هیچی ندارم.

بیرون رو نگاه می کنم، باورم نمیشه این همون هوای چند دقیقه پیش ه، زمین و آسمون و بینشون پر از برفه.

برف می خوره تو صورتم؟ نه. هزاران سوزن میخورن تو صورتم یا شایدم یه نفر با دستای سرد و سنگینش مرتب بهم سیلی میزنه. اشک از گوشه چشام سرازیر میشه.

انگشت هام زیر فشار دسته کیسه های خرید دارن له میشن. توی برف سکندری میخوریم و به زور خودمون رو توی باد میرسونیم تا دم خونه. خداحافظی میکنم و چند دقیقه می ایستم تا نفسم بالا بیاد.

تا کیسه ها رو ببرم بالا 2 باز نزدیکه زمین بخورم.

کم کم دیگه هیچی از پنجره پیدا نیست. غذامو خوردم، چایی ام هم دستمه، همه چی مرتبه. آره؟

دراز میکشم روی تخت و چشامو می بندم: "چته باز؟ آخر ترم شد جن زدت؟ آدم باش." از سکوت بیرون دلم می گیره، صدای ماشین برف روب رو که میشنوم میزنم زیر گریه. از حرفی که به خودم زدم پشیمون میشم، شاید خوب بود یه کم به خودم حق بدم. سعی میکنم جبران کنم: "حالا عیب نداره، تو که داری تلاشت رو میکنی... هرچی شد، شد دیگه!"

- "دیر شده... خیلی دیر شده..."

حالا باز از خودم بدم میاد. نمیدونم کدوم ور ذهنمه که ازش بدم میاد. از اولی چون حرفاش راسته یا از دومی چون با اولی نامهربون بود.

باز چه مرگمه؟

1 Comments:

Blogger Alireza said...

Hichit nisst, faghaat faramoshkar shodi, be jaye inkee saay koni az inhalaat kharej shi, ba neveshtaane in harfhaa darii khodeto be in bavaar miresooni ke Oza kheili kharaabe, Naaa, hichiiit nist, darii Adaye kasaye ro dar miyari ke kam avordaan, pasho bebinaam in che zendegiyee dorost kardii,

Mon Mar 17, 07:36:00 PM 2008  

ارسال يک نظر

<< Home