نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
اگه بگم بوی عید میاد دروغ گفتم، چون نمیاد.
باز تا خرخره رفیتم زیر برف. توی این هفته دو تا کولاک داشتیم، یکیش هم توی راهه... ممکنه حتی برق بره. یادمه یه سال دم سال تحویل داشت برف میومد که من چقدر هیجان زده شده بودم... پس بوی هرچی که میاد، قطعا بوی عید نیست.
اما یه چیزی هست که باعث میشه آدم بیشتر دلش بگیره و تنگ بشه. حال و هواش نیست، اما دوست داری باشه.
بچه که بودم عیدها می رفتیم بروجرد. من و دختر عمه ام می خواستیم همیشه کنار هم باشیم، حتی سال تحویل. اما بابام همیشه می گفت: "عید هرکی باید پیش مامان بابای خودش باشه." حالا سالهاست که من عیدها پیش "مامان بابا"ی خودم نیستم، ولی بازهم عید رو دوست دارم.
همیشه تو خونه هفت سین میچیدم، با کیمیا. دوتایی می رفتیم خرید. یادمه چند سال پیش که یه مقاله خوندم و تصمیم گرفتیم دیگه ماهی قرمز نخریم، ساعت ها با کیمیا بحث کردم که نباید ماهی بخره و بعد برای اینکه حالش خوب بشه با مداد رنگی و ماژیک یه عالمه ماهی رنگی رو کاغذ کشیدم و چیدم رو سبزه... اخم هاش باز شد.
حالا اینجا، این همه آدم بدون مامان باباهاشون سال رو تحویل می کنن، اما انگار دل هیچکس به اندازه من نگرفته. شاید بابای هیچکدوم اینها به اندازه بابای من تاکید نداشت که "عید باید همه بچه ها پیش مامان بابای خودشون باشن."
هنوز بچه ام؟ هنوز بچه ام.


1 Comments:
تو دیگه بچه بزرگی هستی!
اخماتو وا کن
ارسال يک نظر
<< Home