نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
- "ای که از کِلک هنر نقش دل انگیز خدایی / حیف باشد مَه من کاین همه از مهر جدایی"
توی تختم دراز کشیدم. باریکه نور سفید مهتابی از لای در نیمه باز میاد تو. گوشام رو تیز کردم:
- "شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن / تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی"
بابا اصلاح میکنه:
- "تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی"
- "اون هم یه روایته، اما شهریار از این روایت استفاده کرده."
- "اما این یکی بهتره، بیشتر میخوره به شعر."
همینطور دراز کشیدم و گوش می کنم که دقیقه های طولانی با هم بحث می کنند، که این بیشتر میخوره به شعر یا اون. سر از بحث هاشون در نمیارم، همه اش 9 سالمه... از عروض و قافیه و آرایه های ادبی چیزی نمیدونم. فقط دوست دارم به صداشون گوش بدم.
مثل همیشه مامان توی بحث خیلی جدی میشه... و مثل همیشه بابا کار رو می کشونه به شوخی و این بیشتر حرص مامان رو درمیاره. آخرش بابا کم میاره و به حرص خوردن مامان می خنده. یه خنده مخصوص، که فقط بوی محبت می ده. خونمون باز بوی امنیت میگیره.


2 Comments:
:)
شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
ارسال يک نظر
<< Home