دوشنبه ۷ دسامبر ۲۰۰۹

برای تو، برای شانزدهم

یادم نرفته است چند سال پیش را. حکمی بی شرمانه را تاب نیاوردیم، کلاس ها را تعطیل کردیم و دست در دست فریاد سر دادیم. یادم نرفته است باران سنگ را، دود اتوبوس های شرکت واحد در گلویمان، شعله های آتش اینجا و آنجا و صورتهایی که از آنها تنها نگاهی خشمناک پیدا بود. یادم نمی رود که زنجیر دخترها بازو در بازوی هم، سپر می شد بین باتوم ها و پسرها. یادم نمی رود درد ضربه باتوم روی انگشت هایمان بر نرده دانشگاه. حالا من اینجا هستم و تو آنجایی، اما هنوز با تو نفس می کشم. هنوز با هر بار باتوم خوردن تو همان درد بی امان در انگشتانم می پیچد و دردی نفس بر در سینه ام که ای کاش امروز هم دستم در دستانت بود. روزت مبارک دانشجو.

سه‌شنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۰۹

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

امروز پویا می رود. فوریه 2008 بود بار اولی که دیدمش، توی یه مراسم کله پاچه خوری در همین فرنگ. چند ماه بعد که اینجا ساکن شدم دیدارهایمان تقریبا هر روزه شد. ظهرها ناهار، عصرها قهوه و بیلیارد، شب ها سینما، آخر هفته ها بیرون و مهمونی، وسط هفته ها چایی و فیلم و تلویزیون. امروز پویا می رود و همه اینها را با خودش می برد و من باز غرق فکرم و پر از غصه چون میدانم که رفتنش آغازیست بی پایان. روزی که زندگی بیست و سه ساله ام را در ایران گذاشتم و به اینجا آمدم فکر خیلی چیزها را کرده بودم به جز اینکه در میانه دهه دوم زندگی، رفتن دوستی نه حتی دو ساله چنان بغضی به گلویم بندازد که نه راه پسش باشد و نه راه پیش. امروز پویا می رود و من میدانم که بعد از این نیز بارها به فرودگاه خواهم رفت تا صورت گریانم آخرین تصویر باشد در ذهن دوستانی که هرچند تازه و نو، صفایشان را حدی نیست.

پنجشنبه ۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

امروز تصمیم گرفتم به انبوه کاغذهای جمع شده روی میز ناهارخوری سروسامان بدم. چشمم افتاد به یک تکه کاغذ، روش نوشته بودم: یاد تو هرجا که هستم با منه، داره عمر منو آتیش میزنه.

نفسم گرفت، دلم هم. نزدیک 11 ساله، باورت میشه؟ دلم تنگته نازنینم، دلم تنگته...

سه‌شنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۸

Make it real or else forget about it

هر وقت میخوام یه قدم جدید بردارم، همه گذشته رو میریزم دور. بعدها که میخوام دست دراز کنم یه چیزی رو از گذشته دربیارم و نگاه کنم، هیچی پیدا نمیکنم. همه رو ریخته ام دور.

چهارشنبه ۳۰ آوریل ۲۰۰۸

تکیه به کنعان زدنم آرزوست

هوا بهاریه.

دلم هوای خونمون رو کرده، با پنجره های بازش تو هوای بهاری.

سه‌شنبه ۲۵ مارس ۲۰۰۸

!نگاه کن: با من بمان

زمستون تموم نمیشه. از آفتاب خبری نیست. زمین خشک نمیشه. سرما ول کن نیست. هوا دلگیره. اما دل من مثل قدیما نمیگیره.

سه‌شنبه ۱۸ مارس ۲۰۰۸

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی...با اینا زمستونو سر میکنم


فقط یه روز مونده به اولین عیدی که خونه نیستم.

گیرم که هفت سین نداره، گیرم که سبزی پلو با ماهیش دست پخت مامان نیست، گیرم که بیرون چند متر برف نشسته، گیرم که شب عید تا ساعت 9 کلاس دارم، گیرم که آخر ترمه و یه عالمه گرفتاری دارم، گیرم که از کسی عیدی نمیگیرم، گیرم که سال تحویل رو میشینم توی اتاقم و از توی اینترنت تلویزیون ایران رو میگیرم، گیرم کسی نیست بعد سال تحویل بغلش کنم و ببوسمش و بگم "صد سال به این سالها"، گیرم که دلم تنگه خونه و بوی تمیزی بعد خونه تکونی ه، گیرم که جای من سر سفره هفت سین خونمون خالیه، گیرم که موقع تایپ این نوشته نمیتونم بیشتر از این بغضم رو نگه دارم...دلیل نمیشه! عید عیده. وفت خنده و شادی و آرزوهای جدید برای سال نوست.

عیدتون مبارک! "صد سال به از این سالها".