برای تو، برای شانزدهم
یادم نرفته است چند سال پیش را. حکمی بی شرمانه را تاب نیاوردیم، کلاس ها را تعطیل کردیم و دست در دست فریاد سر دادیم. یادم نرفته است باران سنگ را، دود اتوبوس های شرکت واحد در گلویمان، شعله های آتش اینجا و آنجا و صورتهایی که از آنها تنها نگاهی خشمناک پیدا بود. یادم نمی رود که زنجیر دخترها بازو در بازوی هم، سپر می شد بین باتوم ها و پسرها. یادم نمی رود درد ضربه باتوم روی انگشت هایمان بر نرده دانشگاه. حالا من اینجا هستم و تو آنجایی، اما هنوز با تو نفس می کشم. هنوز با هر بار باتوم خوردن تو همان درد بی امان در انگشتانم می پیچد و دردی نفس بر در سینه ام که ای کاش امروز هم دستم در دستانت بود. روزت مبارک دانشجو.

