Thursday، July 9، 2009

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

امروز تصمیم گرفتم به انبوه کاغذهای جمع شده روی میز ناهارخوری سروسامان بدم. چشمم افتاد به یک تکه کاغذ، روش نوشته بودم: یاد تو هرجا که هستم با منه، داره عمر منو آتیش میزنه.

نفسم گرفت، دلم هم. نزدیک 11 ساله، باورت میشه؟ دلم تنگته نازنینم، دلم تنگته...

Tuesday، November 11، 2008

Make it real or else forget about it

هر وقت میخوام یه قدم جدید بردارم، همه گذشته رو میریزم دور. بعدها که میخوام دست دراز کنم یه چیزی رو از گذشته دربیارم و نگاه کنم، هیچی پیدا نمیکنم. همه رو ریخته ام دور.

Wednesday، April 30، 2008

تکیه به کنعان زدنم آرزوست

هوا بهاریه.

دلم هوای خونمون رو کرده، با پنجره های بازش تو هوای بهاری.

Tuesday، March 25، 2008

!نگاه کن: با من بمان

زمستون تموم نمیشه. از آفتاب خبری نیست. زمین خشک نمیشه. سرما

ول کن نیست. هوا دلگیره. اما دل من مثل قدیما نمیگیره.

Tuesday، March 18، 2008

بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی...با اینا زمستونو سر میکنم


فقط یه روز مونده به اولین عیدی که خونه نیستم.

گیرم که هفت سین نداره، گیرم که سبزی پلو با ماهیش دست پخت مامان نیست، گیرم که بیرون چند متر برف نشسته، گیرم که شب عید تا ساعت 9 کلاس دارم، گیرم که آخر ترمه و یه عالمه گرفتاری دارم، گیرم که از کسی عیدی نمیگیرم، گیرم که سال تحویل رو میشینم توی اتاقم و از توی اینترنت تلویزیون ایران رو میگیرم، گیرم کسی نیست بعد سال تحویل بغلش کنم و ببوسمش و بگم "صد سال به این سالها"، گیرم که دلم تنگه خونه و بوی تمیزی بعد خونه تکونی ه، گیرم که جای من سر سفره هفت سین خونمون خالیه، گیرم که موقع تایپ این نوشته نمیتونم بیشتر از این بغضم رو نگه دارم...دلیل نمیشه! عید عیده. وفت خنده و شادی و آرزوهای جدید برای سال نوست.

عیدتون مبارک! "صد سال به از این سالها".

Monday، March 17، 2008

شب تاریک و بیم موج

با صدای زنگ تلفن چشامو به زور باز می کنم و دوباره می بندم. دستم رو میبرم زیر بالش تا موبایل رو پیدا کنم، پیدا نمیشه. آخرش هم محبور میشم چشامو باز کنم. خودمو دلداری میدم: "اول و آخرش هم باید بیدار می شدی. اما از فردا یادت بمونه موقع خواب کدوم طرف بالش میذاریش."

باز توی دانشگاه حرف از طوفانه، خودمو آماده کردم یه کم درس بخونم که Amy به پنجره اشاره میکنه:

Do you wanna go now? Cause it’s already started snowing

یادم میاد باهاش قرار خرید گذاشتم. خودم هم تو خونه هیچی ندارم.

بیرون رو نگاه می کنم، باورم نمیشه این همون هوای چند دقیقه پیش ه، زمین و آسمون و بینشون پر از برفه.

برف می خوره تو صورتم؟ نه. هزاران سوزن میخورن تو صورتم یا شایدم یه نفر با دستای سرد و سنگینش مرتب بهم سیلی میزنه. اشک از گوشه چشام سرازیر میشه.

انگشت هام زیر فشار دسته کیسه های خرید دارن له میشن. توی برف سکندری میخوریم و به زور خودمون رو توی باد میرسونیم تا دم خونه. خداحافظی میکنم و چند دقیقه می ایستم تا نفسم بالا بیاد.

تا کیسه ها رو ببرم بالا 2 باز نزدیکه زمین بخورم.

کم کم دیگه هیچی از پنجره پیدا نیست. غذامو خوردم، چایی ام هم دستمه، همه چی مرتبه. آره؟

دراز میکشم روی تخت و چشامو می بندم: "چته باز؟ آخر ترم شد جن زدت؟ آدم باش." از سکوت بیرون دلم می گیره، صدای ماشین برف روب رو که میشنوم میزنم زیر گریه. از حرفی که به خودم زدم پشیمون میشم، شاید خوب بود یه کم به خودم حق بدم. سعی میکنم جبران کنم: "حالا عیب نداره، تو که داری تلاشت رو میکنی... هرچی شد، شد دیگه!"

- "دیر شده... خیلی دیر شده..."

حالا باز از خودم بدم میاد. نمیدونم کدوم ور ذهنمه که ازش بدم میاد. از اولی چون حرفاش راسته یا از دومی چون با اولی نامهربون بود.

باز چه مرگمه؟

Sunday، March 16، 2008

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

اگه بگم بوی عید میاد دروغ گفتم، چون نمیاد.

باز تا خرخره رفیتم زیر برف. توی این هفته دو تا کولاک داشتیم، یکیش هم توی راهه... ممکنه حتی برق بره. یادمه یه سال دم سال تحویل داشت برف میومد که من چقدر هیجان زده شده بودم... پس بوی هرچی که میاد، قطعا بوی عید نیست.

اما یه چیزی هست که باعث میشه آدم بیشتر دلش بگیره و تنگ بشه. حال و هواش نیست، اما دوست داری باشه.

بچه که بودم عیدها می رفتیم بروجرد. من و دختر عمه ام می خواستیم همیشه کنار هم باشیم، حتی سال تحویل. اما بابام همیشه می گفت: "عید هرکی باید پیش مامان بابای خودش باشه." حالا سالهاست که من عیدها پیش "مامان بابا"ی خودم نیستم، ولی بازهم عید رو دوست دارم.

همیشه تو خونه هفت سین میچیدم، با کیمیا. دوتایی می رفتیم خرید. یادمه چند سال پیش که یه مقاله خوندم و تصمیم گرفتیم دیگه ماهی قرمز نخریم، ساعت ها با کیمیا بحث کردم که نباید ماهی بخره و بعد برای اینکه حالش خوب بشه با مداد رنگی و ماژیک یه عالمه ماهی رنگی رو کاغذ کشیدم و چیدم رو سبزه... اخم هاش باز شد.

حالا اینجا، این همه آدم بدون مامان باباهاشون سال رو تحویل می کنن، اما انگار دل هیچکس به اندازه من نگرفته. شاید بابای هیچکدوم اینها به اندازه بابای من تاکید نداشت که "عید باید همه بچه ها پیش مامان بابای خودشون باشن."

هنوز بچه ام؟ هنوز بچه ام.